اي آقا...كي اشكاي مارو پاك ميكنه؟!!

 
 
جمعه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۳

يه قصه جديد ...

سلام

اونقدر اين پرشين بلاگ بازي در آورد تا چندين مناسبت به هم افتاد

مجبورم حالا كه اينطور شد به ترتيب وقوع رخدادها بنويسم

1)

يكي بود يكي نبود .

زير گنبد كبود ‍ يه پري نشسته بود

مثل هميشه اين روزها هم دارم بال بال مي زنم واقعاَ نمي دونم چي قراره پيش بياد !

گاهي فكر مي كنم كاش وقتي كوچيك بودم يه جور ديگه بودم ‍ شايد الان هم يه جور ديگه زندگي ام شكل مي گرفت

من معتقدم روزهاي بچگي چركنويس روزهاي بعدي زندگي تا پايان عمرٍ هست ! همونطور كه زندگي اين دنيا زمينه ساز زندگي بعدي مون هست ..!

ولي نه ! تغيير در فرض قضيه ‍، حكم رو هيچ وقت عوض نمي كنه فقط برهان ، دستخوش بعضي تغييرات ميشه

فقط همين .

فقط راه عوض ميشه ولي سر منزل مقصود و هدف همونيه كه بود

در هر حال اين من هستم دختري غرقٍ در قصه ها و بازي هاي كودكي

دختر بچه پنج ساله اي كه عاشق مدرسه موشها ست

غرق در خمير بازي ها و خونه سازي ها و قصه گوش كردنهاي مهد كودك سمنان و نگراني هاي خاص منتظر مامان و بابا بودن توي حياط مهد حتي اگر اين انتظار يك روز بوده باشه

غرق در دلشوره هاي گرگم به هوا و لي لي بازي ها و دوچرخه سواريهاي بعد از ظهر هاي گرم بندر عباس

صداي بابا عامري و نوار قصه ها ي قشنگش كه هنوز عاشق لحنش و قصه هاش هستم

باور كنيد هيچوقت بزرگ نشدم

و اعتراف مي كنم از اين بزرگ نشدن لذت مي برم هر چند گاهي آدم بزرگها يه جور ديگه نگام مي كنن اما اصلا مهم نيست

بذار آدم بزرگها بگن : هنوز بچه اس

حالا ، منِ دختر كوچولو شدم قهرمان يه قصه ديگه ( مثل قصه هاي بابا عامري ) ، قهرمان يه قصه از قصه هاي خاله بازي بچگي هام

حالا بعد از فرشته ( من و او ) و حاجي سعيد (قاب خالي ) و رها (نيمه پنهان ) و يوسف (زهي خجسته زماني كه يار باز آيد ) ، نوبت من و حلاج كه خاله بازيمون رو شروع كنيم ……

2)

يه شاخه گل رز به گل رزهاي نشانه تولدم توي گلدون كنار اتاقم اضافه شد چقدر زود اين رزها خشك ميشن . چقدر تند تند دارن زياد ميشن بايد به فكر يه گلدون بزرگتر باشم ..

3)

نمي دونم محرم رو تسليت بگم يا مسجد ارگ رو . ولي در مورد مسجد ارگ بايد بگم : اي بابا ! بازهم عقب مونديم .

محرم هم كه خودش يه مثنوي صد من كاغذ لازم داره كه باشه بعدا دوباره خدمت مي رسم .

 التماس دعا .....

تربچه

 
 
چهارشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۳

چقدر می ترسی پيمونه ات سر بياد ؟...

اگه دحو الارض رو هم عيد حساب کنيم بايد بگم عيد همتون مبارک .

شب بیست و پنجم ماه ذی القعده :

شب دَحو الارض است .( یعنی پهن شدن زمین از زیر خانه کعبه بر روی آب ) و از لیالی شریفه است که رحمت خدا در آن نازل می شود و قیام بعبادت در آن اجر بسیار دارد و از حسن بن علی وشّا روایت است که گفت : من کودک بودم که با پدرم در خدمت امام رضا (ع) شام خوردیم در شب بیست و پنجم ماه ذی القعده  پس فرمود: که امشب حضرت ابراهیم (ع) و حضرت عیسی (ع) متولّد شده اند و زمین از زیر کعبه پهن شده است پس هرکه روزش را روزه بدارد چنانست که شصت ماه را روزه داشته باشد . و بر روایت دیگر است که فرمود : در این روز حضرت قائم (ع) قیام خواهد نمود .

 

روز بیست و پنجم روز دَحو الارض است و یکی از آن چهار روز است که در تمام سال به فضیلت روزه ممتاز است و در روایتی روزه اش مثل روزۀ هفتاد سال است و در روایت دیگر کفّاره هفتاد سال است . و هر که این روز را روزه بدارد و  شبش را به عبادت بسر آرد از برای او عبادت صد سال نوشته شود و از برای روزه دار در این روز هر چه در میان آسمان و زمین است استغفار کند و این روزی است که رحمت خدا در آن منتشر گردیده است .

 

جمعه 18 دی مصادف با بیست و پنجم ذی القعده است .

 

سلام .

اگه تونستید و توفیق پیدا کردید که این روز رو به عبادت بگذرونید حتما یاد منهم بکنید ...

راستی از بم چه خبر ؟ ...

این زلزله اخیر بد جوری نشانه بود ... نه ؟ یاد بم افتادید یا نه ؟

فکرش رو بکن !

1)   کنار ساحل ایستادی و یه موجِ 30 متری رو جلوی خودت ببینی !

درست مثل رود نیل و عصای حضرت موسی و ...

2)   دور شدن زمین از خورشید حتی اگه به اندازه 2 درجه باشه ...

3)   خارج شدن زمین از مدارِ اصلی خودش و در نتیجه تغییر در اوضاع جَوی ...

4)   طولانی شدنِ طولِ شبانه روز و سال به مدت دو ثانیه ...

5)   چرخش سریعتر زمین به دور خورشید ...

6)    وقوع این حادثه دقیقا یکسال بعد از وقوع زلزله بم 

 و جالب تر از همه اینکه همه این اتفاقات ممکن بود یک کم این طرف تر از نظر جغرافیایی اتفاق بیافته اگه اينطور شده بود احتمالا حالا ديگه ممکن بود ما هم جزو رفتگان باشيم  ... و دیگه اینکه زلزله بم 8/5 ریشتر بود و زلزله امسال 9/8 ریشتر ! و اگر یک ریشتر دیگه بیشتر بود ( یعنی 10 ریشتر بود ) و یا اینکه اگه 3 یا 4 ثانیه بیشتر ادامه داشت ممکن بود زمین به دو نیم تقسیم بشه ..... و نشد ...!!!!

 

همه اینها رو من شنیده ام و هیچ منبع موثق و مکتوبی نتونستم از لحاظ علمی براش پیدا کنم که  صحت شون رو مطمئن بشم ... ولی حتی اگه همه اش یه شایعه هم باشه ولی ممکن بود اتفاق بیافته ...

ممکنه هر لحظه یا هر ثانیه هر کدوم از ما به هر دلیلی پیمونه مون سر بیاد و دیگه نباشیم ... کی میتونه اطمینان بده تا سال دیگه ، تا ماه دیگه ، تا هفته دیگه ، تا فردا ، یا حتی تا یک ثانیه دیگه زنده است ؟ ...

اصلا اگه بدونی فقط تا فردا زنده ای ( تازه با تخفیف حساب کردم چون برای تا فردا زنده بودن هم هیچ تضمینی نیست ) چیکار می کنی ؟....

 

فکر کنم برای همینه  که می گن همیشه یاد مرگ رو در دلهاتون زنده نگه دارید ...

 

خدایا کمکم کن بیشتر از این ازت غافل نشم.

تربچه

 
 
چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۳

فقط شب يلدا مبارک

شب یلدای همه دوستای خوبم مبارک ...!!!

 

 

 

 

 سلام .

 

 فکر کن شب یلدا باشه و تو بازهم بغض مهمون نا خونده گلوت شده و با اینکه همه دور هم جمعند ولی تو توی عالم خودت تنها نشسته ای و داری به عروسکهای متحرک دور و برت نگاه می کنی ...

یه کمی که می گذره می بینی مهمون ناخونده ات بد جوری کلافه است که بشکنه و خرده های ریز ریز شده اش دونه دونه خود نمایی کنن ... ترجیح می دی بری یه گوشه ای و یه گوش محرم گیر بیاری ...

آروم یه جوری که هیچکس متوجه نشه می خزی گوشه اتاق طبقه بالا و دستش رو می گیری و روبروش می شینی و شروع می کنی حرف زدن ... می گی  و می گی ... مهمونت میشکنه و خرده هاش دونه دونه باهات هم نوا می شن ...خوب که براش حرف می زنی ... خوب که حرفهات رو گوش می کنه ... بعد از اینکه کلی قسمش می دی ... بعد از اینکه ازش می خوای یه حرفی بهت بزنه و نظرش رو بگه ، بالاخره لبهاش رو باز می کنه تا جوابی به ناله هات داده باشه ...:

 

اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد                        ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

...

فراز و نشیب بیابان عشق دام بلاست                 کجاست شیردلی کز بلا نه پرهیزد

تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز                  هزار بازی ازین طرفه تر برانگیزد

بر آستانه تسلیم سر بِنِه حافظ                           که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد.

 

 خب !

حرف حساب که جواب نداره ! داره ؟

امسال رو هم "بر آستانه تسلیم سر می نهیم" تا ببینیم خدا چی بخواد !...

 

2)

 می خواستم تولد امام رضا (ع) رو هم تبریک بگم ... می خواستم یه جور دیگه بنویسم ...فکر می کردم شاید قرار بشه روز تولدشون رو یه جور دیگه جشن بگیرم ... آرزو می کردم کاش می شد اون جوری که دلم می خواد می شد ...

ولی نشد ... از قدیم هم گفته اند : آنچه دلم خواسته نه آن شد ، آنچه خدا خواست همان شد !...

 خب ...! نشد ! ... هنوز قسمتم نشده ... هنوز نخواسته اند که بنویسم ... هنوز لایقش نیستم که بتونم اون جوری که دلم می خواد باشم و  بنویسم .... خب ، باشه آقاجون ، ما به زبون خودمون می گیم : تولدت  مبارک

 

تولدامام رضا (ع ) بر همه شما مبارک

تولد حضرت مسيح (ع) بر همه شما مبارک

 

هميشه شاد باشيد

 

۳)

خدا رو چه ديدی ؟ شايد دوباره عمری بود و شدو برای تبريک دوباره تولد امام رضا (ع) و تولد حضرت مسيح (ع) خدمت رسيدم !

 

التماس دعا

تربچه

 
 
سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۳

...

ششم آذر تولد تربچه بود ! امروز تربچه "ده " روزه شد ....

 1)

     خیلی وقته باغچه یکساله شده ... ولی امان از روزگار که دقیقا همون روزهایی که باید می اومدم و یه جشن تولد کوچولو برای تربچه ام می گرفتم ... درست توی همون روزها اونقدر حالم گرفته بود که اصلا نتونستم بیام .... خب دیگه فکر کنم شما ها هم به این مدلی بودن من عادت کرده باشید ... توی اون روزها که تولد باغچه و تربچه بود همه فکر و ذکرم و آرام بخش دلم شده بود درد دل ... شده بود فرازهایی که اینجا نوشتم ... :

2)

        بخوان علی علیه السلام را که مظهر کمالات و صفات عجیبه است تا یاری کننده تو در تمام مشکلات و سختیها باشد .

این بنده ناچیز پیوسته به خدا نیازمند است و من در تمام امورم بر آن حضرت متوسل شده و تکیه کرده ام ، و امور گذشته و آینده ام را در زیر سایه لطف خدا گذرانده و میگذرانم ،و برای رفع و دفع هر ناراحتی و مشکلی خدایا ترا می خوانم تا مشکلم حل شود و مسائلم آسان شود .

قسم به بزرگی ات ای خدا

و قسم به پیامبرت ای محمد

و به امامت و ولایت تو یا علی (ع)  یا علی ( ع ) یا علی (ع ) مرا دریاب به حق لطف و محبت پنهانت.

خدا بزرگتر از آن است که توصیف شود و من از شر دشمنانت بیزاری می جویم .

خدای بی نیاز بی نیاز کننده من است و من از سوی تو یاری و مدد می شوم و بر تو اعتماد و تکیه دارم به حق ایاک نعبد و ایاک نستعین .

 ای پدر کمک و یاری کردن مرا یاری کن و به فریادم برس

ای پدر حسنین مرا دریاب ،

 ای شمشیر خدا مرا دریاب ،

 ای در و دروازه خدا مرا دریاب ،

ای حجت و راهنمای خدا مرا دریاب ،

 ای ولی خدا مرا دریاب .

قسم به آن لطف پنهانت . ای غالب و پیروز و برتری یابنده بر همه به قهر و سلطنت خدایی و حال آنکه قهر و سلطنت در توفق و غلبه و پیروزی توست . ای غالب و پیروزمند بر دشمن . ای دوستِ دوست خدا . ای مظهر صفات عجیبه . ای مرتضی علی ...

یقین دارم هر کسی بخواهد بر من ظلم و ستم روا دارد تو مولا او را به تیر و شمشیر کشنده بر زمین زده و از پای در می آوری .

من تمام امورم را به خدا واگذار می کنم . به درستیکه خداوند بصیر و بینا و آگاه بر بندگان است .

و قول خداوند است که در قرآن فرمود: خدای شما خدای واحد است و غیر از او خدایی نیست . بخشنده و مهربان است .

ای فریاد رس فریاد خواهان مرا دریاب ،

ای راهنمای سرگردانان ،

ای امان و آرامش دهنده ترسندگان ،

 ای یاری کننده پناه آورندگان ،

 ای رحم کننده بر فقرا و بیچارگان ،

 ای پروردگار عالمیان مرا دریاب .

به رحمت بی کرانت و درود تو بر سید و آقای ما حضرت محمد (ص)و خاندان او باد و ستایش و حمدبرای پروردگار جهانیان است و بس .

...

...

...

3)

      یکی از اساتید یه روز داشت در مورد حضرت علی (ع) صحبت می کرد ... آخر بحث گفت : واقعا می دونید مظهر العجائب یعنی چی ؟ بعدش پرسید کی مظهر العجائب بودن حضرت علی (ع) رو درک کرده ؟ ... تقریبا هیچکدوم بچه ها هیچ حرفی برای گفتن نداشتند ...

وقتی این مطلب  برای همه علامت سئوال شد گفت : حالا ناد علی رو بخونید تا خودتون این واژه رو درک کنید ...

 

فکر کنم دارم می فهمم یعنی چی !....

فقط یه ذره دیگه مونده مطمئن بشم ... هر وقت مطمئن شدم بهتون می گم .... برام دعا کنید ....

تربچه

 
 
دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۳

...پاييز مبارک ...

سلام .

خوبيد ؟

پاييز بر همه دوستان عزيزم مبارک ... شعبان هم مبارک هرچند که چيزی ديگه به رمضان نمونده ... چيزی به بوی سحری و افطار و صدای ربنا نمونده ...

توی اين رمضان پاييزی توی اون کوچه پس کوچه های بهاری دلهاتون برام دعا کنيد . مگر اينجوری کمی آسوده تر بشم .هر چند مدتيه به اين بيت رسيدم که :

در دفتر طبيب خرد باب عشق نيست        ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس

تربچه

 
 
سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۳

فقط به خاطر شما ...

سلام

هر چند عاشق هوای پاييز و زمستونم ولی خب همه شايد اين هوا رو دوست نداشته باشن . خصوصا اگه هوا هوای دل باشه ... هوای دل اگه پاييزی بشه رنگ آدم می پره مثل برگها ... اگر هم هوای يه باغچه پاييزی باشه که ... خب ديگه غير از برگهای زرد و سرخ  احتمالا چيز ديگه ای تو باغچه پيدا نمی شه !... و اين شايد  مورد پسند خيلی ها نباشه ...

تربچه

 
 
شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۳

اجازه دارم خسته بشم ؟!

سلام .

 مرحوم حسين منزوی می گفت :

عشق من طرح چليايی است ٫ تصويرش کنيد وقتی آدم کم میاره بد نیست دستش به دریا برسه ! حد اقل هر چی داد داره سر دریا می تونه بزنه !

سرنوشت من معمايی است  ٫ تفسيرش کنيد

خواب آوار و دوار و دار يکجا ديده ام

عمر من آشفته رويايی است ٫ تعبيرش کنيد

در هم آميزيد عشق و مرگ را در کاسه ای

جوهری سازيد و آنگه ٫ نام تقديرش کنيد

دل که با صد رشته جادو نمی گيرد قرار

تاری از گيسوی او آريد و زنجيرش کنيد

عمر من در شب نشست و عشق من در مه شکست

قصه ام اينست و جز اين نيست ٫ تحريرش کنيد

...

اين سحر گه نيست ٫ ايمان در امان داريد از او

اين شب است ای عاشقان صبح ! تکفيرش کنيد

کاسه خورشيد روشن نيست اين طشت لجن

جا به جا در چاه ويل شب ٫ سرازيرش کنيد

منتظر مانيد با آيينه ها در سينه ها

چونکه صبح راستين رخشيد ٫ تکثيرش کنيد .

داشتم دفتر خاطراتم رو ورق می زدم ٫ توی يکی از ورقهای اسفند چند سال پيش  نوشته بودم :

 نبايد از خسته بودن خود شرمنده باشی بلکه فقط بايد سعی کنی خسته آور نباشی  ( هيلز هام )

برام جالب بود ٫ رفتم به چندين سال پيش ... به بچگی ها ... به گرگم به هوا بازی کردن ها ... به قايم باشک ها ...

يادته ؟ می دويديم و می دويديم و عين خيالمون نبود ... هر وقت هم خسته می شديم و نفسمون می گرفت هر جا بوديم ( خصوصا توی گرگم به هوا ) دست به سينه می ايستاديم و با نفس نفس زدن می گفتيم : ( موچم ... آقا موچم .... ) يا می گفتيم : ( استپ ) .

هيچوقت از اينکه بگيم :  ( موچم  ) يا ( استپ ) خجالت نمی کشيديم ...

از همون بچگی بازی می کرديم که بزرگ شدن رو ياد بگيريم ... ولی چرا  از استپ گفتن خجالت می کشيم !  تو رو نمی دونم ولی شايد من فکر می کنم اگه بگم استپ يا بگم موچم يعنی کم آوردم ...

حالا فکر کن کم آورده باشم ! اشکالی داره ؟‌

نه خدا وکيلی عيبی داره آدم يه وقتايی کم بياره ؟

اصلا می خوام داد بزنم . می خوام برم بالای کوه و هوار بزنم :

خدا جون ! کم آوردم ....

خدا جون ! استپ ( stop )

موچم بابا ... موچم ... ملت ! موچم ....

بگذاريد نفسم يه کم بالا بياد ... بعد دوباره شروع کنيم ....

خدا يا !  خسته شدم .... موچم .........

تربچه

 
 
یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۳

يادم باشد ...

۱- سلام

۲- تولد غريب مدينه مبارک ...

۳- يادم باشد ...

يادم باشد

حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بی راه باشد

خطی ننويسم که آزار دهد کسی را

يادم باشد که روز و روزگار خوش است

همه چيز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب !

تنها ! ... تنها دل ما دل نيست .

آره !

۴- به اميد اون روزی که دل ما هم دل بشه ...

تربچه

 
 
جمعه ٢ امرداد ،۱۳۸۳

من کجا هستم ؟

سلام .

من هيچ راه مطمئنی را به سوی کاميابی نمی شناسم   اما راهی را می شناسم که به ناکامی می رسد :

گرايش به خوشنود ساختن همگان

 اينو من نمی گم افلاطون ميگه ...من اينجا هستم .شده ام مثل همون پدر بزرگه و نوه اش با الاغشون ... خدا آخر و عاقبتم رو به خير کنه ....

...

برام قد ستاره های آسمون دعا کنيد ... (‌ اگه شانس منه الان هوا مثل اين عکسه  ابريه ....)‌

 

 

 

 

 

 

 

 

تربچه

 
 
چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۳

مواظب بالهات باش ...

بين زمين و آسمون داشتم تنهايی لی لی بازی ميکردم که يکی گفت : همبازی نمی خوای ...؟

گفتم : همبازی نه . ولی يه دوست خوب می خوام .

پشتم بهش بود . اومد جلو و يه گل رز بهم داد . لبخندی زد و گفت :‌دوستم می شی ؟

گفتم : چرا که نه ؟

از اون به بعد من يه دوست داشتم . دوتايی لی لی بازی می کرديم ... اون گرگم به هوا رو بيشتر دوست داشت . هميشه گرگ می شد و من از دستش فرار می کردم ...

ما تو بازی مون (( موچ )) نداشتيم . (( استپ )) هم نداشتيم . هر بره ای ( که هميشه من بره بودم ) نفسش می گرفت بايد همه غذاشو به گرگه (‌ که هميشه اون بود ) می داد .

روزهايی که پيشم بود  يعنی دوستم بود اندازه سه بار که همه انگشتای دستم رو شمردم می شد ...

توی اين سه دور همه انگشتای دستم  سه بار لی لی بازی کرديم و بقيه اش رو گرگم به هوا ...

ديگه من يه بره زبر و زرنگ شده بودم . خوب بلد شدم از  دست همه گرگها فرار کنم

يه روز که خيلی هوا آبی بود باد هم می اومد دوباره من بره شدم و اون گرگ شد ... وقتی داشت دنبالم می کرد منو هولم داد  ...  خوردم زمين . پام درد گرفت . گريه ام گرفت . ديگه نتونستم بدوام ... حوصله اش سر رفت . يه قاصدک داشت رد می شد .

به قاصدکه گفت : منو می بری ؟

قاصدک گفت : کجا ؟

گفت : اون دور دور ها

گفت : چرا ؟

گفت : يه همبازی می خوام ...

قاصدک بردش ...

من تنها شدم . نشسته بودم تنهايی يه قل دو قل بازی می کردم . يه صدا شنيدم که گفت : دوستم می شی ؟

گفتم : اگه خودت بخوای !...

آخه می دونی ؟‌ اگه يکی نخواد دوست آدم باشه ... اگه بهش اصرار کنی و دوستت بشه ... هم غذاتو ازت می گيره هم پاتو ...

برو خدا رو شکر کن که بالاتو نمی بينه ... بعضی ها بالهات رو هم اگه ببينن ازت می گيرن ...

 

تربچه

 
 
چهارشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸۳

با من ز بی وفايی دنيا سخن مگو

سلام

به قول  مرحوم حسين منزوي  : " در كار خود من و تو از او بيوفا تريم "

هيچ وقت شده وقتي خيلي خوشيم يادش بيافتيم ؟ 

كلاه خود تو قاضي كن

من و تو بيشتر كوتاهي مي كنيم  يا او ؟ ...

من و تو بيشتر بي تابي مي كنيم و پا پيچ او مي شيم يا او به پاي ما مي پيچه ؟...

من و تو بيشتر غرغر مي كنيم يا او صبر مي كنه ؟

من و تو بيشتر نا شكري مي كنيم يا او كمتر لطف مي كنه ؟

از هر جا كم مياريم مي گيم :" او نيست"  ولي درست همون موقع ها ما نيستيم ...

مگه نه ؟ ...

كدوم دفعه گفته صبر كن و ما مثل بچه آدم بدون چشم و ابرو نازك كردن گفتيم : باشه ؟...

همين مطلب قبلي رو بخوني دست گيرت مي شه چي دارم مي گم ...

راستي نقص از چراغ قرمز نيست كه طولاني شده . نقص از دل خود مه ... اين منم كه كم طاقتم ...

 الهی به من  طاقت بده  در مقابل مقدرات تو صبر کنم .

 آمين

تربچه

 
 
سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

سلام به عزيز دلم عزرائيل ( ع )

خدا يا شكرت ... شكرت كه خواب را قرار دادى و رنگى مثل سياه رو تا آدم هيچى رو توى سياهى شب نبينه و بخوابه ... بخوابه ... بخوابه ...

آدم وقتى مى خوابه ديگه صداى سوتى كه توى گوشها شيهه مى كشه رو نمى شنوه ... ديگه مغزت بوق اشغال نمى زنه ... ديگه پشت چراغ قرمز لحظه ها زير پاهات علف سبز نمى شه ...

بوق ... بوق ... بوق ...

دوباره چراغ قرمز طولانى شده و كفشهام دارن بوق مى زنند تا زودتر شايد را سبز بشه ...

كاش خوابم ببره ... كاش مى مردم ... ولى خوابم مى ياد وقت ندارم بميرم ...

هر چند آدم وقتى قراره براى هيچى زندگى كنه خب زنده نباشه بهتره . مگه نه ؟

خدا يا اشتباه شد ...

وقت مردن دارم

عزيز دلم ... حضرت عزرائيل ( ع ) منتظرم ...

 ***

اينها درد دلهايى بود مال خيلى وقت پيش . يه چيزى حدود يك سال پيش ... حالا مي دونم كه براى هيچى زندگى نمى كنم ... ولى خب چرا اينقدر چراغ قرمز طولانى شده ؟ نمي دونم ....

شايد دليلش فقط يه چيز باشه...  

تربچه

 
 
دوشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸۳

تو خود حجاب خودی حافظ از ميان برخيز

گاهی وقتها آدم دلش ميگيره ... دلش می خواد بره روی يه جای بلند و رو به آسمون داد بزنه ؛ خدايا هستی ؟ ؛ ... ؛ خدا يا دلم برات تنگ شده !؛  ... ؛ خدا يا می شنوی ؟‌؛  ...

مثل هميشه رفتم سراغ حافظ ... حافظ گفت :‌

دلم رميده لولی وشيست شور انگيز               دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميز

...

فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمی            که جز ولای توام نيست هيچ دست آويز

بيا که هاتف ميخانه دوش با من گفت            که در مقام رضا باش وز قضا مگريز

ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست          تو خود حجاب خودی حافظ از ميان برخيز

...

دلم هوای ضريح کرد ... دلم هوای يه دنيا اشک داشت ... توی دلم آشوب شد ... غوغايی به پا شد ...

دلم هوای کبوترهای حرم رو کرد

دلم تنگ نوای دلنشين نقاره خانه شد

دلم تشنه آب سقاخونه محبت او شد

دلم می خواست قلبم رو به پنجره فولادش زنجير کنم

                                                                   قربون مرامش .... لبيک گفت ...

خدايا شکرت

به خاطر اين همه مهربونی

رفتم تا ضامن آهو شايد ضامن من هم بشه ....

تربچه

 
 
سه‌شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸۳

سال نو مبارک

از ره رسيدی ای بهار

زيبا و پر شکوه ... آرام و با وقار

من در عبور تو سر سبز می شوم

                                                 با دستهای تو

آغاز می کنم دوباره زيستن را

                    دوباره بودن را

سال تحويل با هوای برقی اونهم به اون قشنگی ...

اولين سه شنبه سال جای شما خالی امامزاده صالح (‌ع )‌ چه مزه ای داشت . ياد سال گذشته افتادم توی حرم امام رضا ( ع )‌...

اينها  رو به فال نيک ميگيرم ...

تربچه

 
 
سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢

كربلا

دوري از دشت غريبانه تر ين غربت بود

نينوا شاهد جاويد تر ين بيعت بود 

 

تربچه

 
 
سه‌شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٢

بوی اسفند عاشورايی همه جا را پر كرده ...

سلام . اسفند آخرين ماه سال هم اومد . ديگه كم كم بايد با سال ۱۳۸۲ هم خدا حافظی كنيم .

اسفند هميشه بوی خدا حافظی می دهد بوی آخرين لحظه ها را می دهد آدم را به ياد كسی می اندازد كه در آخرين لحظات زندگی است و آخرين نفسها را می كشد . آدم را به ياد آخرين نگاهها می اندازد . سنگينی اين نگاهها حس شدنی است .

معمولا توی اسفند دائم به سال گذشته فكر می كنم . به آدمهايی كه آمدند و رفتند و ديگر نمی بينيمشان ... شادی ها و غمهايی كه از آنها فقط برای ما يك رد پا مانده .

معمولا توی اسفند بيقراريم . البته اين چند ساله بيشتر .

همونطور كه دل حضرت زينب ( س ) روزهايی شبيه به اين روزها آرام و قرار نداشت . لحظه به لحظه سفارشات حضرت فاطمه (‌س)‌ و حضرت علی (‌ ع )‌  را در مورد كربلا و عاشورا به ياد می آوردند . ...

ولی از حق نگذريم  چه طاقتی می خواهد . طاقتی كه غير از حضرت زينب (‌س)‌ فكر نمی كنم هيچ خواهر ديگری ... هيچ مادر ديگری ... هيچ عمه ديگری ....  و هيچكس ديگر ی بتواند توانايی تحمل آنرا داشته باشد .

سلام بر امانتدار كربلا .

التماس دعا

تربچه

 
 
شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢

شايد چهارشنبه عزم سفر کر دم !!!

به عنوان سر انجام يک عمر بی انتها شب بی پايانی است

دانيل استيل 

شبهای زمستون جون می ده برای اينکه بنشينی و با خودت دو دو تا چهار تا کنی که : کی بودی ؟ چی هستی ؟ و چه کاری می خواهی انجام بدی ؟ ...

تا همين چند لحظه پيش که نشستم رو بروی مانيتور   همه روزها و لحظه ها دوباره از جلوی نظرم گذشت .

اينکه می گن عمر مثل باد می گذره راست می گن .

يه روز تو ی يه چهارشنبه بهمن ماه يه کوچولوی فسقلی اومد و پا به دنيا گذاشت بدون اينکه بدونه چه روزها و لحظه هايی انتظارش رو می کشند ...

يه بزرگی که نمی دونم کی بوده ! گفته :‌

کسانی که تو زمستون به دنيا می آيند مثل برف پاکند و مثل بارون زلال

از کجا معلوم شايد روزی که قرار شد از اين دنيا برم چهارشنبه باشه . خداکنه وقتی هم کوله بارم رو بستم هنوز مثل برف پاک باشم و مثل بارون زلال .!! اما احتمالا اون موقع مثل برف لگد خورده ای  هستم که گلی شده !

 به هر حال خدا يا شرمنده ام    تا الان که :‌

عمری به جز بيهوده بودن سر نکرديم     

 تقويمها گفتند و ما باور نکرديم  

تربچه

 
 
جمعه ۳ بهمن ،۱۳۸٢

... تکراری ...

سلام

محمود   می گه : چرا به روز نمی کنی ؟

آخه چی بنويسم ؟ از همه چيز تکراری ؟ لحظه های تکراری ؟ از بوی بخاری خونه و رنگ صبح از پشت پنجره ؟ ...و ساعتهايی که حل شدند لای خط خط کتابها و جزوه هام ؟ از دلشوره ها و شماره هايی که با عجله گرفته ميشن تا ببينم کسی نمونه سوال داره يا نه ؟ ...

يا شايد بايد از بعد از ظهر ها بگم ... نزديک غروب که دلم می گيره و يه کاپشنی يا ژاکتی می پوشم و می رم  رو پشت بوم برای بدرقه خورشيد ...

وقتی يکربع نيم ساعتی آسمون و خورشيد رو نگاه می کنم و خورشيد حسابی دور ميشه ... وقتی ديگه حتی دستی که برای تکون دادن بلند کرده بود رو نمی بينم

وقتی چراغهای خيابون روشن ميشن چشمم از اون بالاها ليز ميخوره رو آسفالت خيابون و آدمها رو ميبينم که بدو بدو می کنن زودتر برسن به خونه هاشون ... به بوی بخاری که از گرماش لذت ببرند ... يا دو نفر رو ميبينم که فارغ از هر چيزی که فکرش رو بکنی دست در دست هم گل ميگن و گل می شنون ... يا از لبو فروشی بايد بگم که وايستاده سر چهارراه و شونه هاشو بالا آورده و دستهاشو روی بخار لبوها گرم ميکنه ...

وای چقدر دلم لبو می خواد ...

بگذريم ... راستش خيلی سردم شده . بهتره برم پايين کنار بخاری ... درسهام هم هنوز مونده ...

محمود جان بقيه اش باشه بعدا برات می گم ... صبر کن امتحانها تموم بشه ...

 

تربچه

 
 
جمعه ۱٩ دی ،۱۳۸٢

دوباره خيلی زود دير شد ....

سلام

من دلم سخت گرفته است

      از اين مهمانخانه مهمان کش

***

گاهی چقدر زود دير می شه ... گاهی چقدر زود لحظه های قشنگ تموم می شه ... چزا عمر پاييزو زمستون اينقدر کوتاهه ؟

برای بار هزارم يه چيزی بگم ؟ من عاشق پاييز و زمستونم ...

خدا يا شکرت .

تربچه

 
 
دوشنبه ۸ دی ،۱۳۸٢

 

انا لله و انا اليه راجعون

در قلب ساکنان زمين غم هميشگی است         بيچارگی مردم عالم هميشگی است

شعر از مهدی عابدی

خداوندا مورد مغفرت خود قرار بده تمام زنان و مردان مومن را

تربچه

[ همینجا | گلخونه  | قاصدک  ]

همینجا
گلخونه
قاصدک

پرشين‌بلاگ

 

 

اونهایی که خبر نداشتند

 

همسایه های باغچه

يادش بخير

من و او

من با خودم  

من و سميه

غروب پنجشنبه

شمع كوچولو

نيمه پنهان

نور شمع

طلبه نت

ادبستان

كجائي؟

يمگان

طليعه

فرخار

ذغال

ناشر

متین

تبسم

 سوده

انيس

حلاج

نشاني

سيزده

ماه عسل

سياه مشق

پائيز وحشی

باران پائيز

قورمه سبزی

 يک جرعه غزل

برگهاي سپيد دفتر من

در محضر ملک الموت